تبلیغات
*وبلاگ رسمی روستای باب الحکم* - سوابق تاریخی روستای باب الحکم
وبلاگ رسمـی روستـــای بـاب الحکـم
 
 


<-BlogDescription->

سوابق تاریخی روستای باب الحکم

سوابق تاریخی روستای باب الحکم

پیشینه تاریخی روستا اگرچه تاریخ مدونی ندارد اما تنها سند موجود مکتوب سنگ قبرهایی است که به تاریخ سال های 1300 تا 1100 قمری نوشته شده است، کلمات حکاکی شده روی سنگ های خارا با نقش هایی بسیار هنرمندانه و حجیم در ابعادی 30 × 30 × 110 به شکل پیکان و مستطیل با زاویه های کمانی و نقش های برجسته و حاشیه های زه واری برآمده، حکایت از حیات ساداتی جلیل القدر دارد و اما تاریخ مدون را باید از افواه پیر مردانی گرفت که بیش از یک قرن عمر مفید داشته اند و به خوبی عهد قاجار را به یاد می آورند.

در عهد ناصر الدین شاه سرهنگی با لیاقت به کاشمر می آید و گذرش به باب الحکم می افتد در آنجا با دختر یکی از خان ها ازدواج می کند و بعد از مدتی مالک عمده ای در روستا می شود. پس از مدتی قصد سفر حج را دارد و مردم برای مشایعت به اطرافش می آیند چند پا در رکاب اسب می گذارد، رکاب پاره می شود و می گوید من از این سفر بر نمی گردم همسرم را به عقد برادرم در آورید. قضای روزگار طبق پیش گویی او حرکت می کند و با کابوس هایش موافق می آید. خبر مرگش در سفر می آید و همسر که صاحب یک فرزند به نام «عزیز خان» می باشد، به عقد برادرش در می آید عزیز خان می بالد و جوانی نیرومند می شود. «تفنگدارانی»  اسب سوار و تمرین کرده در اطراف خود جمع می کند و به یاری مردم زجر کشیده و گرسنه می رود، در همان سال ها قحطی شدیدی منطقه را فشار می داد. عزیز خان با خبر می شود که در زیرک آباد انباری گندم متعلق به (ارباب) آنجا وجود دارد که از مردم مضایقه می کند . با مردان مسلح حمله می کند و بعد از شکستگی قفلها گندمها را بین مردم تقسیم می کند. این امر بر شهرت عزیز خان می افزاید و او را محبوب عامه می سازد . از قضای روزگار دزدی راه زن با گروه خود به نام یعقوب خان که اصالتاً از مردم بویر احمد می باشد، گذرش به باب الحکم می افتد، با عزیز خان طرح دوستی می ریزد و مراوده دارد. اما مکان اصلی او نواحی نیشابور وجاده تهران – مشهد است. برخی گفته اند او جاسوس ناصرالدین شاه بوده و برای تفتیش از امر عزیز خان مزدوری می کرده است اما اخلاق حسنه و مردم داری عزیز خان او را از این کار منصرف نموده است و به دوستان و مریدان عزیزخان تبدیل کرده بود. تا اینکه در اوایل حکومت احمد شاه جوان، عمّه شاه راهی مشهد است. یعقوب خان به کاروان این شاهزاده خانم حمله می کند و بعد از غارت احوال و جواهرات، شاهزاده را سه شب نزد خود نگه می دارد. شاهزاده خانم با سیاستی که دارد خود را به یعقوب علاقه مند نشان می دهد و از او می خواهد تا به تهران بیاید و با هم ازدواج کنند. یعقوب جهان دیده و سرد و گرم روزگار چشیده متوجه این سیاست می شود و ظاهراً جواب مثبت می دهد و خود را عزیز خان باب الحکمی معرفی می کند. شاهزاده خانم سفر خود را نیمه تمام می گذارد و به تهران بر می گردد. به نزد شاه می رود، روسری زنانه اش را بر سر شاه می کند و می گوید تو شاه ایرانی یا عزیزخان در باب الحکم؟ تمام ماوقع را برای برادر زاده نقل می کند و بلافاصله شاه در یک تصمیم خشمگینانه به قوام استاندار خراسان دستورات لازم را می دهد. قوام بلافاصله پس از دریافت این تلگراف لشکر 77 خراسان را مجاب می سازد، تا با 9 قبضه توپ به باب الحکم حمله کند و این روستا و تمام آبادی های اطراف آن را با خاک یکسان نمایند و مردم را از دم تیغ و گلوله بگذرانند. وقتی لشکر به روستا می رسد عزیز خان با فرزندش میرزا محمد علی می گریزد و سایر اعضاء خانواده اش را به کوه سرخ به نزد طهماسب خان می فرستند تا از آنها نگهداری کند، اردو در باب الحکم مستقر می شود و اثری از گزارشات کذب پیدا نمی کند و از تخریب و قتل عام مردم منصرف می شود و با غارت آذوقه مردم قانع می شود. که البته به گفته شاهدان آذوقه را برای خوراک خود و اسبهایش می خواهند، بعد از سه روز تفتیش و گشت و گریز روستا را ترک می کند. تمرین اسب سواری و نشانه گیری کدو و تیراندازی از سرگرمی های سربازان بوده است. لشکر به قصد دستگیر و کشتن عزیزخان روستا را ترک می کند و بعد از تعقیب و گریز او را در تابران نواحی کوه پیغمبر نزدیک بیارجمند محاصره می کند. عزیزخان داخل برج است و از تاریخی شب برای استتار استفاده می کند، مرتب از روزنه های برج تیر اندازی می کند و برای غلبه بر خوابش به قلیان تریاک متوسل می شود. تا صبح مقاومت نموده و در گرگ و میش هوا از میان حلقه محاصره می گریزد. در آبادی مجاور قبیله ای به نام طایفه ی جامی لق او را پناه می دهند که مورد تهدید اردو هستند. از ترس لشکر، عزیزخان را او می دهند و او را دستگیر می کنند، بلافاصله به مشهد انتقال می دهند و بعد از محاکمه در میدان اعدام مشهد در سال 1336 قمری برابر با 1294 شمسی به دار آویخته می شود. برخی گفته اند نیم ساعت بعد از اجرای این حکم بیگناهی عزیز خان ثابت می شود و فقط به جرم درگیری به شش ماه زندان محکوم می شود و یعقوب خان که خلاف کار اصلی بوده است دستگیر می شود و به همه چیز اعتراف می کند.

نکته مهمی که قابل ذکر است نامه ای است که میرزا کوچک خان جنگلی به عزیز خان می نویسد و از وی تقاضا می کند تا مردانش به اردوی میرزا در شمال ملحق شود و حتی عزیز خان این تصمیم را داشته است، که اجل او را مهلت نداده است اما برخی عقیده دارند که عزیزخان تصمیم داشته است خود را به تهران برساند و اصل ماوقع را بر شاه نقل کند و خود را به عمه شاه بنمایند تا بی گناهی اش ثابت شود. آنچه مدرک برای لشکر قرار گرفت برخی از لباس های فاخر عمه شاه بوده که در نزد عزیز خان بوده است. بی خبر از همه جا که این لباس ها را یعقوب مرموز به عنوان هدیه و رونوایی به عزیزخان پیش کش کرده است. دو فرزند عزیز خان بخشیده می شوند، و در قبال آنها مقدار زیادی سکّه، همسر عزیز خان به اردو می پردازد. هر دوی آنها حدود صد سال عمر نمودند پس از انقراض سلسله قاجار و روی کار آمدن رضاخان، عزیزخان در ردیف مبارزان قرار می گیرد و شاه پهلوی برای این خانواده ارزش خاصی قائل بوده تا آنجا که یکی از افسران عالی رتبه به همراه چند نظامی دیگر جهت تجلیل از وی و خانواده اش به باب الحکم می فرستد تا رأساً مراتب تقدیر شاه را اعلام کند و این گروه نظامی پس از تشریفات از همسر عزیزخان می خواهد تا دو فرزند مذکور وی را تحویل آنها دهد، تا جهت تحصیل در مدرسه نظام آنها را به تهران ببرد، اما همسر عزیزخان که داغ شوهر را دیده است به این امر رضایت نمی دهد. در دوره پهلوی اول همزمان با سراسر ایران در باب الحکم از زنان حجاب اسلامی کشف شد.

ابتدا حاج میرزا محمد علوی به کاشمر دعوت می شود و دستورالعمل رضاخانی به او و سایر ارباب ها اعلام می گردد. در شب دهم دیماه 1313 تعدادی نظامی اسب سوار به روستا می آیند و صبح روز بعد تمام زنان و مردان را در مسجد جمع می کنند و به زنان دستور می دهند که چادر و روسری را بر دارند و به جای آن پالتویی شبیه به مانتو و کلاه لبه دار بر سر گذارند و به منزل بروند، مردان نیز لباس محلی را در بیاورند و کلاه پهلوی بر سر گذارند، از آن پس از ارباب روستا که حاجی علوی بود تعهد می گیرند که حق ندارد زنی با حجاب بیرون بیاید، ناگفته نماند که همسر حاجی علوی و دختران و خانواده اش و اقوامش به این مراسم نیامدند و کسی هم جرأت نکرد آنها را به مأموران گزارش دهد.

یک نفر به عنوان مباشر با اخلاقی تند و خشن معرفی شد تا چادر را از سر زنان بکشد و در کوچه و خیابان کشیک دهد تا زنی چادری بیرون نیاید. زنان خانه نشین شدند و بدور از چشم مباشر به حمام و باغ و مزرعه می رفتند. اما مباشر دست از تعقیب آنها بر نمی داشت و چادرها را می کشید و به منزل ارباب تحویل می داد، البته علی رغم تمام تهدیدات و رعب و وحشت، حاجی علوی در این مورد زیاد سختگیری نمی کرد.

پس از این ماجرا رضا خان تمام روضه خوانی ها و عزاداری های ائمه را ممنوع کرد. مردم در تاریکی تمام (مطلق) به مسجد می آمدند و عزاداری می کردند. به این ترتیب که مثل جریان کشف حجاب چند مأمور مسلح و اسب سوار به روستا آمدند و خبر ممنوعیت را اعلام کردند و مرتب شب و روز به روستاها گشت می زدند تا مراسمی بر پا نشود. مردم باب الحکم پس از اینکه در مسجد جمع می شدند چراغ موشی ها را خاموش می کردند و پنج و شش نفر با فاصله ای که صدای هم را بشنوند از درب مسجد تا بیرون از ده نگهبانی می دادند. با شنیدن صدای اسبها هر کس کناری اش را خبر می کرد تا به مردم مسجد می رسید و آنها سریع متواری می شدند. در دوره ی محمدرضا شاه عده ی زیادی به علت فقر و خشکسالی در فاصله ی سال های 1350 تا 1330 از روستا به شهرهای تهران ، مشهد و گرگان مهاجرت کردند بطوری که جمعیت ده تا 50% کاهش یافت . اما حاجی علوی این ارباب با نفوذ توانست کشاورزی و دامداری خود را به مقدار زیادی گسترش دهد و خانواده های بی شماری را به کار بگمارد . وی نه تنها در باب الحکم بلکه در اغلب روستاهای منطقه صاحب املاک فراوانی بود ، تا جایی که از درونه تا کاشمر و کویر ، کبودان ، کاسف ، کوه میش ،عشق آباد ، تصرفاتی داشت . او نه تنها ارباب با سیاست بلکه یک چهره ی روحانی داشت و اهل ذکر و تقوا نیز بود.

فرزند وی مرحوم سید صادق علوی در فاصله ی سالهای 1326 تا 1320 به فرانسه می رود و مدرک دکترای پزشکی می گیرد ، جالب اینجاست که آقای دکتر برای طبابت ، روستای باب الحکم را انتخاب می کند .حتی بعد از بازنشستگی به کار دعوت می شود و از طرف سازمان متبوعش مسئول بهداری می شود همین امر موجب شد که حاجی علوی بهداری را که قرار بود در بردسکن احداث شود به باب الحکم آورد .

جریان از این قرار بوده که بعد از ارتقاء بردسکن به بخش یک دستگاه بهداری با تمام تجهیزات برای این مرکز بخش اختصاص می یابد . حاجی علوی با نفوذ و تسلطی که بر امور اداری زمان داشته است ، دست به کار می شود و با نامه نگاری و مراجعه به ادارات ، کارشناسان و مسئولین را متقاعد می کند که بهداری را در باب الحکم احداث کنند ، با این ادعا که باب الحکم و بردسکن فاصله ای ندارند و درست نیست که تمام ادارات در سمت بردسکن قرار گیرند و در واقع این سوی بردسکن یعنی باب الحکم متروکه و مخروبه شود . مجوز احداث بهداری را از تهران می گیرد و کارشناسان را جهت پیاده کردن نقشه دعوت می کند ، حاج آقا با اتومبیل جیپ شخصی به پیشواز آنها به کاشمر میرود ، تا پاسی از شب و تاریکی هوا مهندسین را در کاشمر دست به سر می کند . با اطلاع به اینکه بردسکنی ها عادت دارند که بعد از اذان مغرب درب مغازه ها را می بندند و بازار را تعطیل می کنند و خیابان در تاریکی مطلق می ماند ، مهندسین را از تاریکی شهر می گذراند بدون اینکه متوجه محل شوند از طرفی به اهالی باب الحکم دستور می دهد تا مغازه ها را باز کنند در خیابان چراغ روشن کنند . مسافران با دیدن این منظره در شب نظر حاج آقا را تأیید می کنند و قطعه زمینی که به محوطه زعفران مشهور بوده را به احداث بهداری اختصاص می دهد ، در همان شب مأموران نقشه را پیاده می کنند و دستورات امور ساختمانی را به حاج آقا ابلاغ می کنند ، شب را در منزل اشرافی علوی می گذرانند و صبح روز بعد آنها را به سبزوار می برد تا چشمان آنها به بردسکن در روشنایی نیفتد .مرحوم حاجی علوی در سال 1349 از دنیا می رود و قبر او در باغ رضوان مشهد است و پس از آن می توان از آن به دوره افول (غروب) ستاره باب الحکم نام برد .

با شعله ور شدن آتش انقلاب باب الحکم به سبب وجود جوانان تحصیل کرده و محصل جایگاه خاصی پیدا کرد تعداد زیادی دانش آموز و هنرآموز در کاشمر تحصیل می کردند که همگی دارای گرایشات سیاسی بودند .

عمده ترین گرایش سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بود . مرتب از یک سال مانده به پیروزی انقلاب جلسات تحلیل سیاسی آنها در روستا برگزار بوده و از شخصیت ها و فعالان سیاسی مانند میرزایی دعوت می شدند تا آنها را در جریان امور قرار دهند .نکته جالب توجه حضور شهید میرزا محمد بهبودی طلبه حوزه علمیه قم در این فعالیتها بود وی در ماه مبارک رمضان 57 به روستا آمد و برای دانش آموزان ابتدایی کلاس آموزش قرآن گذاشت پایگاه خود را مسجد جامع و با سبک خاصی که در تدریس داشت ، جذابیت و محبوبیت خاصی در میان جوانان و نوجوانان بدست آورد . علاوه بر باب الحکم در روستاهای اطراف کلاس قرآن و ایدئولوژی می گذاشت و با تمام گروههای فعال سیاسی ارتباط داشت ، در بردسکن با انجمن حجتیه در کاشمر با منافقین و حزب توده و حوزه علمیه قم لحظه ای آرام نداشت ، اعلامیه ها و نوارهای امام (ره) را از قم می آوردند و برای پخش تمام روستاها را تحت پوشش داشت . نهایتأ درروز هفتم محرم 1357 به دست مزدوران شاه کاشمر به شهادت میرسد و طبق وصیت خودش او را در کنار مرقد شهید مدرس به خاک می سپارد . توضیح آنکه شهید بهبودی بعد از اینکه چند راهپیمایی بزرگ را به کمک حوزه علمیه کاشمر راه می اندازد و مجسمه شاه را پایین می کشد و آتش می زند رژیم شاه به علت ناتوانی شهربانی کاشمر در سرکوب راهپیمایی مردم یک گروه ضربت سنی مذهب از هنگ ژاندارمری شهر مرزی تایباد به کاشمر می فرستد . این گروه ضربت به فرماندهی استوار محمودی و گروهبان اکبر نامیله و علی علمی به مردم حمله می کنند و شهید بهبودی را در جلوی گاراژهای قدیم (روبه روی ایران خودرو ) با اسلحه یوزی مورد هدف قرار می دهند . تیر از پهلوی او وارد شده و هر دو کلیه او را پاره می کند و از پهلوی دیگر خارج می شود ، مردم وی را به بیمارستان کاشمر می برند و از آنجا به تربت اعزام می شود سه شب بعد در شب عاشورا به لقاء معبود واصل می شود .حضرت آیت ا.. سعیدی که وی از شاگردان او بوده مراسم بزرگی برای تشییع جنازه اش می گیرد . شهید بهبودی در سن 21 سالگی به شهادت رسیده و هنگام شهادت مجرد بود.

همین امر موجب شد تا باب الحکمی ها در روزهای انقلاب از پای ننشستند و در تمام راهپیمایی های کاشمر و بردسکن شرکت کنند . بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی جوانان حزب الهی دوشادوش سایر اقشار ملت به جبهه ها شتافتند تا از عزت و ناموس این ملت دفاع کنند و در این راه پنج تن از بهترین گلهایشان را تقدیم نمودند ، اولین شهید حسین شبانی بود که در حین خدمت مقدس سربازی در کردستان به شهادت رسید وی هنگام شهادت متأهل بود و یک فرزند دو ساله دختر داشت .دومین شهید علی شعبانی بود که وی نیز در خدمت سربازی در منطقه کردستان به شهادت رسید سومین شهید دانش آموز سید سعید حسینی بود که در هجده سالگی در جزیره مجنون شهید شد . در همین اثناء دو نفر دیگر از دانش آموزان دبیرستان بنام علی کریمی و حسن معصومی مفقود الاثر شدند که بعد از حدود 10 سال جنازه های آنان پیدا شد و در جوار شهداء آرام گرفتند . شهید حسن معصومی در منطقه پنج وین و شهید علی کریمی در عملیات خیبر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند . در آخرین روزهای جنگ تحمیلی دو نفر از سربازان بنام های حسین شبانی (برادر زاده شهید حسین شبانی) و مهدی زمانی مفقود گردیدند که بعد از گذشت دو سال و نیم خیل آزادگان به آغوش خانواده هایشان برگشتند .

قدیمترین اثر باستانی که تاریخ آن مشخص است قبرستان سادات با حدود 300 سال قدمت می باشد که در کنار آن دو رأس کاج تنومند منظره ای خاص و منحصر به فرد دارند .

منزل مرحوم حاج علوی با دیوارهایی به ارتفاع 9 متر و اتاقهای مجلل در مساحتی حدود 10000 متر با درختان و حوض خانه و صحن های درونی و اندرونی فاخر و بی نظیر که در سال 1302 بنا گردیده است و اکنون به منزل دکتر علوی مشهور است . منزل مرحوم آقا میرزا علی آقای علوی در کنار جاده که شباهت زیادی به منزل پدرش مرحوم حاج آقای علوی دارد و در سال 1338 بنا گردیده . گفتنی است که منزل عزیز خان پس از مدتی متروک و مخروب می شود . حوض انبار آخری معروف به شیر حاج آقا که در سالهای سال آب سرد کن روستا بوده است اکنون متروک است .

حوض انبار دیگری در کنار مسجد در وسط ده قرار داشته که بعد از خالی شدن این محل از سکنه در زیر خاک مدفون گردیده است و قدمت آن به بیش از 300 سال می رسد . درخت کاجی به تنومندی همان درخت مقبره سادات وجود داشته که در سال 75 خشک شده است . در کنار همان کاج حوض دیگری به شعاع 10 متر و عمق 3 متر وجود داشته و با پله های آجری شکل بسیار زیبایی در میدان ده داشت و بعد از لوله کشی منازل و ساخت مدرسه راهنمایی به علت بلااستفاده ماندن مدفون گردید .مسجد پائین ده قدمتی به اندازه روستا دارد اما در طول تاریخ بارها تجدید بنا گردیده و صحن توسعه یافته است .

در جنوب روستا میان اراضی کشاورزی با فاصله ی حدود 3 کیلومتر از جاده 3 بنای خشتی و گلی در یک خط شرقی – غربی وجود دارد که اولی و دومی داش خانه نام دارد . و از آثار بجای مانده مشخص است که این ها محل پختن ظروف سفالی و کوزه بوده است و در واقع می توان آنها را کوره سفال پزی نامید . بنای سوم یخدان است که به گفته ی کهن سالان در زمستان آنرا آب می کردند و در تابستان از یخ آن استفاده می کرده اند .

در همان امتداد قبری با تخت سنگهای بزرگ بصورت تپه ای کوچک به ارتفاع حدودأ یک متر وجود دارد که به آن پیر می گویند و محل ذکر توسل می باشد . از شواهد چنین به نظر می آید که روزگاری آنجا قبرستان بوده و آثار آن در میان زمینهای کشاورزی باقی مانده است ، کشاورزان آن را قبرستان گبرها می نامند .

 

باتشکر از :سید الاهدین تقدیسی    http://babolhakam1346.blogfa.com/



::
:: مرتبط با: مطالب , تاریخچه روستا ,
نویسنده : سیدعلی موسوی
تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1392
وبلاگ رسمـی روستـــای بـاب الحکـم