تبلیغات
*وبلاگ رسمی روستای باب الحکم* - روستای باب الحکم
وبلاگ رسمـی روستـــای بـاب الحکـم
 
 


<-BlogDescription->

روستای باب الحکم

مقدمه

علامه دهخدا در سال های تبعید سفری به منطقه کاشمر داشته و از اغلب روستاها و آبادی های محل بازدید نموده است. در ذیل واژه باب الحکم می نویسد: تلفظ آن با ضم «حُ» می باشد آن را کنار شهر بخش بردسکن، شهرستان کاشمر هفت هزار گزی باختر بردسکن، سر راه شوشه عمومی بردسکن – جلگه ، گرمسیر می باشد.

سکنه ی آن 1310 تن و آب آن قنات و محصول آن غلات ، تریاک، زیره سبز و شغل اهالی زراعت است و راه ماشین رو دارد.

باب الحکمی که پنجاه و پنج سال قبل از جلو چشمان این پیر لغت دان عبور کرده با، باب الحکم امروزه تفاوت ها دارد. از آن تفاوت هایی که با چشم دیده نمی شود و شاید اگر علامه خود سر از خاک  برآرد و سفری در عالم ارواح به این قریه نماید، بی شک مدعی خواهد شد که این همان روستایی است، که من    دیده ام!

آری پیشرفت فیزیکی نداشته بلکه از عظمت آن کاسته شده است. دلیل آن را باید در نظرات جامع شناسائی جستجو کرد که اعتقاد به نظریه صعود و نزول تمدن ها دارند. از تسمیه آن این گونه بر می آید که روستا محل حکم روایی و قضاوت و داوری بوده است که این خود پیشینه ای علمی و فرهنگی می طلبد. هرچند که هیچ یک از این موارد در امروز باب الحکم جایگاه ندارد.

موقعیت جغرافیایی

در تقسیمات جدید استانی، استان خراسان رضوی با وجود هشتمین اختر آسمان ولایت بر تارک مرکز عالم تشیع نور افشانی می کند. شهرستان کاشمر با پیشینه تاریخی و اسم قدیمی ترشیز در این استان مقدس با وجود امامزاده هایش خودنمایی می کند. اما براستی ترشیز در کجای جغرافیایی پهناور ایران قرار دارد. مورخان و جغرافیدانان نظرات خود را اعلام نموده اند. در بین آنها کمتر هم گرایی و هم گونی دیده می شود. به نظر می رسد که حس ناسیونالیستی شخصی مؤلفین بر تحقیقات علمی آنها سایه افکنده است.

آخرین نظریه را استاد احمد حسینی در کتاب تاریخ بردسکن اینگونه بیان می کند محل اصلی ترشیز در محل فعلی روستای برجک در پانزده کیلومتری شمال غرب بردسکن بوده است و هر شهری در طول تاریخ با سی کیلومتر شعاع تغییر مکان می دهد. وجود قلعه دختر و تلفظ ها و گویش ها را به عنوان شاهد آورده و منابع تاریخی و جغرافیایی را ذکر نموده است. در سال 1376 بردسکن که مهمترین بخش شهرستان کاشمر بود به شهرستان ارتقاء یافت، و به خواست قدیمی بردسکنی ها جامه ی عمل پوشانید. وقتی از بردسکن به سمت غرب خارج می شویم بعد از عبور از گلزار شهدا قدم به جاده ای می گزاریم که تخت پشت زخمی و لاغر این آسفالت حکایت های طولانی برایمان نقل می کند. از زمانی که ماشین های خاک برداری آن را صاف و همسر نموده اند تا بردسکن را از دهن قلعه به سبزوار وصل کنند. جاده ی خاکی که روز روشن آن به شب تیره تبدیل می شد و کامیون ها زوزه می کشیدند و بار به همت آباد و اسب کشان و بیارجمند و چاه تلخ می بردند. هنوز مسافرانی را یاد می آورد که برای رفتن به تهران شبانه روزها گردن می کشیدند تا ببینند کی غباری بلند می شود و خود را به جلو کامیون می انداختند تا آنها را در عقب کامیون سوار کنند و به سبزوار

برسانند و از آنجا به تهران. اصلاً برایشان مهم نبود که در سبزوار چند من خاک بر سر و گردن آنها نشسته است و شناخته نمی شوند، می رفتند تا تهران را برای کار فعلگی فتح کنند. زن و فرزندان در انتظار پدر بودند تا خودش یا نامه اش بیاید. جاده پر از جمجمه است با کسی تعارف ندارد، جوانان موتورسیکلت سوار و غافل از همه چیز، کامیون های وحشتناک پهلوی هم را چرب می کنند تا بتوانند با انداختن یک چرخ خود به شانه خاکی جاده از کنار هم عبور کنند و تاکسی هایی که عجله دارند که مبادا مسافر گیر راننده دیگر بیاید. نمی دانم چند بار شهادتین گفته ام، اما از روستای ابراهیم آباد عبور کردم، خیابانی باریک که جاده از میان آن عبور کرد این طور به نظرم رسید که ابراهیم آبادی ها جای دیگری برای ایستادن و بغل آفتاب کردن جز وسط جاده ندارند. چند نفر از این جمع راهی بیمارستان و قبرستان شده اند خدا می داند، اما یازدهمین جوان مقتول را خودم می شناختم 18-17 سال بیشتر نداشت و راکب موتور بود که زیر چرخ های تاکسی رفت. خدا بخیر گذراند. از ابراهیم آباد می گذرم و هنوز تمام نشده آبادی دیگری با کاج های بلند و دیوارهای گلی با شباهت هایی به ارگ بم سواد آبادی را تشکیل داده است. از بهشت رضای بردسکن تا اینجا دقیقاً پنج کیلومتر است.  گویا دهخدا فاصله را از میان ده بردسکن هفت هزار گز حساب کرده و آن دو کیلومتر باقیمانده را باید در فاصله بهشت رضا تا مسجد جامع بردسکن به حساب آورد. روی جاده خلوت است. روستا از دو بافت قدیم و جدید کاملاً متمایز تشکیل شده است. بافت جدید خانه های آجر و آهنی شمال جاده و شرق روستا است و بافت قدیم از لبه جاده که منزل اشرافی مرحوم آقا میرزا علی آقای علوی است شروع می شود و در یک راسته خیابان که کمتر از یک کیلومتر است، به مسجد جامع ختم می شود.



::
:: مرتبط با: مطالب , تاریخچه روستا ,
نویسنده : سیدعلی موسوی
تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1392
وبلاگ رسمـی روستـــای بـاب الحکـم